*****

خرید بک لینک
ديشب كلي بحث و دعوا شد

مفتضح ترين شب زندگي ما بود

واقعا اعصابم خورده

رويا هم همين الان داره ميگه كه شوهرم چيا گفته پشت سر من:|

نميدونم چي بگم

گويا همه از من متنفرن

مردي كه خودش اومد و منو خواست و حالا به همه گفته من از اول اينو نميخواستم و با اجبار گرفتمش....

دختره سر تا پا مشكل جسمي داره مشكل روحي داره و قرص ميخوره و ...

برادرام و خواهرم ازش متنفرن..

از اولم بمن گفتن كسيو بگير كه در شانت باشه ...

با شناختي كه ازش دارم ميدونم كه اين حرفارو گفته...

نميدونم چي بگم

اگر خونواده ش از من متنفر بودن اونم بخاطر اين مساعل خيلي زور داره برام..خيلي

واقعا دلم شكست

مردي كه با همه ي وجود دوسش داشتم و تا حالا هيچ عيبي روش نذاشته بودم

حالا با وقاحت تمام از قصه ي پشيمون شدنش از ازدواج با من و نفرت خونواده ش از من به اينو اون ميگه

با اين حال ما داريم جدا ميشيم...

اميدوارم بيشتر ازين كش ندن كه واقعا اعصاب ندارم

دردا و داغ دلم باز داره برام تازه ميشه

از چيزي انتقاد ميكنن كه من در وجود داشتنش هيچ تاثيري نداشتم...

مساعل من كاملا مشخص بود و اون منو ديده بود و ميتونست قبولم نكنه...

سعي خودمو ميكنم كه نشكنم نريزم سرپا وايسم و از خودم دفاع كنم...

سعي خودمو ميكنم تمام اين حرفارو فراموش كنم

سعي ميكنم با ادم هاي خوب حرف بزنم اونقد حرف بزنم كه يادم بره بر من چي گذشته....

سعي ميكنم كمتر سر مشكلات خواهرم عذاب بكشم

اميدوارم فقط تسليم نشم

سربلند از پس همه ي اين مساعل بربيام

فقط ميتونم بگم شنيدن اين حرفا از سوي كسايي كه بهشون اعتماد داشتي خيلي سخته..خيلي

اميدوارم كنار بيام

كنار بيام...


ادامه مطلب زندگي من...

ما را در سایت زندگي من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 3:02

صفحه بندی